من بینظرم....

خرید بک لینک

این که اومدم ایجا و مینویسماینکه حسبچه کنکوری دارماینکه بعد از 13 سال باز حس کنکور دارم بچه کنکوریاینکه شور و شوق و هیجان دارماینکه خوشحالم و باورم نمیشه میخوام زبان آلمانی بخونماینکه خیالم راحته درسامو خوندم تست میزنم اینکه حال مرا خدا میداندمیخوام وقتی قبول شدم فقط داد و دست و جیغ و هورا و رقص و جشن بگیرم برای خودم به افتخار خودمپارتی بگیرم حال کنم شاد باشم عشق کنم محبت کنم به خودم مهربونی کنم در تمام این سالها.... میدونم میدونم که این شوق الکی نیست و میدونم قبول میشم... من این راه را نه به دست خود میپویم... دل من آی دل منقلب من قلب من دوست دارم... هر چی بشه کنارتم نترس فکرای بیهوده نکنتو پیروزی حتی اگر دانشگاه آزاد قبول بشی بازم پیروزی... بهت افتخار میکنم تا ابد....میرم سنجش و میپرسم همزمان میشه دکتری و کارشناسی در دانشگاه دولتی خواند؟ من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 13:25

بعد از دو سال و نیم به جایی رسیدیم که خودش گفت جدا بشیم بهتره...دین، مذهب، نماز، اسلام، شعائر دینی چیزهایی که دو سال گفت و توجه نکردم و حالا میگوید اگر خواستی تنها دوست بمانیم.... راهی نمیبینم جز جدایی... فردا میرود شمالاین چند روز خودم و خودم هستم... میشینم فکر میکنم... تنها چیزی که باقیمانده است روح زخمی من است... نمیدانم چه بگویم... دیگر امیدی نیست... یا رومی رومی.... یا زنگی زنگی...باید وسایلهامو جمع کنم.... مدارکم... کتابهام...اگر راهی نماند، تا آخر هفته آینده میمانم بعدش میروم خانه... تنها چیزی که از او میخواهم این است که:یا خانه ای برایم اجاره کندیا یورو ها را بدهد.... سهم من از این زندگی چیست؟؟؟چقدر ازدواج را ساده گرفته بودم.... چرا انقدر جدی ندیدم... چقدر احمقانه دیدم امضا کردن را...تمام شد...، راهی نمیبینم.... خیلی صحبت کردیم اما نتیجه ای ندارد...خودم، خودم را گول زدم، به هوای تهران راحت زندگی کردن، به هوای آلمان رفتن... اما راهی نیافتم هرچقدر صداقت داشتم الکی بود... احساساتی ملغم از خود سانسوری که نتیجه ای نداشت...بشینم با خودم فکر کنم... چه کنم.... او آدم خوبی است و زرنگ است چون هدفش را میداند و برای زندگیش برنامه دارد... روزی بدون اینکه بگویم تنهایش میگذارم... من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 13:25

هیچ تضمینی هم نیست کسیکه آدم خوبی است و مذهبی است تو را دور نیندازد! چقدر خوبی کردم و کنار آمدم اما بخاطر مذهب و دین پوچش مرا کنار گذاشت...دیگر حوصله ماندن ندارم.... از خانه هم فراری ام.... مجبورم بمانم.... کتابها لباسها مدارک ماندهخسته ی خسته ام... عشق هیچ وقت راهگشا نبودههرکسی تو را بخاطر خودش میخواسته من احمق بودم که با احساس میخواستم زندگی کنمچکار میکنیمیعنی تموم شدرا هی نیست رسما جداشدیم حتی گفت بروفقط بخاطر کلاس هفته آینده موندم.... ؟؟؟؟ بخاطر نماز دو سال خودمو پای این آدم گذاشتم... حداقل یک خونه برام اجاره کند و مشکل مالی هم نداشته باشم.... 250 یورو فقط برداشتماگر امروز بره... امیدوارم بقیه رو برنداره...باید زودتر اقدام میکردم...من آدم ازدواج نیستم خیلی دیر فهمیدم... هیچوقت دیگر ازدواج نمیکنمتکلیف رویاهایم چه میشود؟؟؟ من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 13:25

امسال دکترا رتبه عجیبی گرفتم و عجیب تر دانشگاه پیام نور و پردیس شهیدبهشتی دعوت به مصاحبه نشدم!دانشگاههای پیزوری!تربیت مدرس و خوارزمی به مصاحبه دعوت شدم!عجب!فقط تهران! نمیدونم چی میشه تلاشم رو برای مصاحبه میکنم...اما دوست دارم کنکوره زبان آلمانیه قبول بشم.از عمد اینجا به غلط مینویسم تا کسی که سرچ کرد صفحه منو پیدا نکنه!خلاصه ترس مرا فرا گرفته است، قبولی در هیچکدام! اگر هر دو قبول شوم چه؟! دوست دارم بهشتی قبول بشم! باید خودمو جمع و جور کنم بیشتر بخونم دلم گرفته فردا میریم سعدآباد... زیرچمنهاش بخوابیم و طبیعت مرا لمس کند.... خدا کمک کند... دلم گرفته و بیحوصله ام نمیدانم و میدانم امیدوارم خوب بشم....دوباره هدفگذاری، دوباره عشق، دوباره زندگی بهتر... دوباره تلاش برای آلمان رفتن... من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 19:07

این بهار زیاد ننوشتم... زیاد احساسات بالا و پایین نداشتم... همش خوندم و خوندم و خوندم... آزمون آزمون مصاحبه دکترا که سه شنبه بود و حالا کنکور آلمانی که تیرماه دارم و باید خودمو جمع و جور کنم که این مرحله رو هم سفت سخت بخونم و دانشگاه بهشتی قبول بشم.... همچنان رابطه ای بالا و پایین داریم گاهی دعوا گاهی دوستی و شک و تردید... فکر کنم دکترا قبول بشم اساتید راضی بودندجالبه دکتری وکارشناسیه رو باهم بخونم.... زمستان و بهار کاشتم تابستان درو میکنم حتما.... هم درس هم کارهم رابطهمدتی میرم مسافرت... من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 19:07

آخرین حرفحرف دلش را که دو سال میزد، باور کردم و قبول کردم..دیگر میجنگم تلاش نمیکنم که رابطه را درست کنم... پذیرفتم تمام کنیمنمیدانم چه شده اما محکم شده ام... میپذیرم تفاوت داریم میپذیرم آلمان رفتن زوری نمیشه با فشار نمیشه از راه ازدواج نمیشه... واقعیت با آرزوهایت تفاوت دارد..شاملو میشنوم ميگه با خود وفادار خواهم بود؟.. خودم هدفم... تلاشم را میکنم... خود را غصه دار نمیکنم... درسم را میخوانم.. کارم را میکنم...خود را از او رها میکنم... تا بیست ودوم با اومیمانم... بعدش تمام... نمیخواهد مرا قبول کند میخواهد تغییر بدهد... من اعتراف میکنم زندگی جمعی راهم بلد نیستم... برای ازدواج ساخته نشده ام... برای بچه دار شدن و مادر شدن ساخته نشده ام... راه خودم را بروم تا به اهدافم برسم... امیدوارم... امیدوارم دفعه بعد که بیام کنکورم را عالی داده باشم...حالم خوب باشد و به هر چه بخواهم برسم.... آه سکوت سرشار از نگفته هاست... من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 19:07

صفحه بندی